روزهای دور

 

یه عصر بارونی پاییزی حوالی هفت یا هشت سالگی ست.حوصله ام سر رفته ، دلم تنگه و گوشه ی خونه ی عزیز کز کردم تا مامان و بابا از سرِ کار برگردن.خونه ی عزیز رو به یکی از باغهای پر از طوطی طرشت بود. طوطی ها دسته ای زیر بارون از اینور باغ پر می زنند و میرند به یه باغ دیگه.به خرمالوها توک می زنند و انگار از شادی جیغ می زنند .دوست دارم بیرون زیر بارون باشم .عزیز سرش به بافتنی بافتن گرمه، قدیمی ها معنی حوصله سررفتن یه بچه رو نمی فهمند یا نمی خوان که بفهمن .

بعد بابا از در میاد تو، گوشه ی لبام آویزونه.میگه پاشو بریم بیرون، چشمهای آبی عزیز گرد میشه. آخه تو این بارون بچه سرما می خوره! چشمای من برق میزنه.شال گردنم رو دور گردنم می پیچه و چکمه های پلاستیکی رو پام می کنه.

تهران هنوز اتوبوس دو طبقه داره، میریم طبقه‌ی بالای اتوبوس، شیشه ها خیسِ خیس اند، روی شیشه "ها" می کنم و یه گُل می کشم. بابا با سیبیلهای پهنش می خنده.تهران هنوز جای نفس کشیدنِ.

 دستم توی دستهای بزرگ و گرمِ باباست.دست دیگه ش یه بغل کتابِ که از انقلاب  برام خریده ." قصه های خوب برای بچه های خوب" ، یه بغل کتابِ رنگی .کنارش راه میرم وبرام آواز می خونه .کنارش راه میرم و فکر می کنم دنیا مالِ ماست. کنارش راه میرم و فکر می کنم خوشبختی همین جاست...

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
بی نام!

چه عجب خانم! بالاخره با گلخونه آشتی کردی! چه خوب تصویر کرده بودی فضا رو. دلم تهران خواست و اتوبوس دو طبقه و بابا و بارون. خدا بابا رو برات نگه داره و تو رو برای بابا! بازم بنویس.

رضا

زیبا بود عزیز[گل]

خیلی دوست داشتم ، الان داره بارون می یاد ،، منم دلم همه اینا رو خواست ،،، اما فقط بارون می یاد ،،،،