راوی من باش

بیا جایمان عوض، بیا تو بشو راوی داستانِمن،من میشوم راوی داستانِتو. تو مثل همیشه دانای‌کُل باش ،من راوی تک‌گوی درونی، من راوی گم‌شده توی لابیرنت هزارتوی قصه‌ها،من راویِ اول شخصِ تنها.

 تو از زنی بنویس که قلبش را گذاشت کف دستش ، راهافتاد توی جاده‌ای که بالای‌سرش ماهِ روشن پیدابود، که دستش را مشت‌نکرد ،قلبش شکل دریچه‌ای رو به افقی آبی بود و تنهایی‌اش شکل آوازِغمگینِ دوره‌گردِ پیر . من از مردی می‌نویسم که انتهای جاده ایستاده‌بود و می‌گفت از اینجا به بعد جلوترنیا ، قلبت را پس‌بگیر،چشمهایت را به من نسپار .هی گوسپند، این ماه تاریک‌است . هی ساده‌دل، من رفتنی‌ام .دریچه‌ی قلبت را بپوشان، تنهایی‌ات را فریاد‌نزن، جُغدهای شوم پشت دَراند.

بیا از زنی بنویس که روزهایش را گره زد به باد،به قاصدکی ازتو ، به چلچله‌ای که آوازِ رفتن می‌خواند. از زنی بنویس که عشقش افسانه‌بود، خوابوخیالی بود و فکر‌میکرد واقعی‌ست. که برای نینیِ غمگینِ نشسته در چشمهایت همهچیزش را باخت.  

/ 7 نظر / 17 بازدید
نونو

زیبا بود. سه بار خوندمش...

ماهی

زیبا بود ولی خب...تلخ و تلخ و تلخ...

Like

ال ما

چقدر حرف دل بود![دلشکسته]

میرعلیج بی

هوووووووم! چه تلخینه