گفته‌بودم از خوابهایم می‌ترسم؟

خواب‌دیده‌بودم از یک‌جایی به‌بعد راه تمام‌شده‌بود و فقط بیابان‌بود .به کلبه‌ای رسیده‌بودیم . وسط یک‌بیایان‌دور.رفته‌بودی که خبر‌بگیری، که راه را پیدا‌کنی . راه‌مان؟ نه راه پس‌داشتیم نه‌پیش.
کلبه ریزریز شروع به ریختن‌کرد،ایستاده‌بودی دورتر و می‌خندیدی.صدایم را می‌شنیدی و نگاهم‌نمی‌کردی.می‌گفتی که جریان زن را به‌من نگفته‌بودی و حالا می‌گویی.
آمدم بیرون ، با صورت خیس.کلبه خراب‌شد وسط‌بیابان . تو رفتی.

 توی کافه که برای بچه‌ها تعریف‌کردم .سکوت‌کردند . آرزو گفت:" چه خواب عجیبی! حتما تعبیری داره."

غلت میزنم .اشکهایم سر می خورند طرف دیگر صورتم.بالشم خیس خیس است.
تا صبح 100 بار توی ذهنم چمدانم را می بندم و باز می کنم.
رفتن م را تجسم می کنم و لبخند بی تفاوتت را.

و خداحافظی تلخ آخر
...


گفته بودم از خوابهایم می ترسم.

/ 4 نظر / 12 بازدید
بی نام

چه ترسناک. من کار به تعبیرش ندارم اما به علت دیدن این خواب ها فکر می کنم. از کابوس بیزارم، نه برای خودم می خواهمش و نه برای هرآنکه دوستش دارم. راهی بیاب که کابوس نبینی. راهی که به برای یک خواب آسوده بعد از یک روزه پرمشغله

ال ما

من به خواب دیدن و تعبیرش اعتقاد دارم چیزی جدا از زندگی ما نیستن

آیینه

سلام... خیر باشه. گاهی وقتها خداحافظی شجاعت می خواد. امیدوارم اگر لازم شد خداحافظی کنی شجاعت و قدرتش رو هم پیدا کنی. [گل]