توی راه هایده گوش داده‌بودم وهمش یاد گلی افتاده‌بودم.ریز ریز اشکام پایین اومده‌بود و بغضموقورت داده‌بودم.بهداد کوچیکتر که بود هروقت توی تلویزیون هایده رو می‌دید می‌گفت مامان‌گلی .از دید اون شاید صورتش شبیه بود ولی برای من چیزای دیگه‌ای بود که صدای هایده منو یاد گلی می‌انداخت .شاید چون اونوقتها که خونه‌ی پدری بودیم و اتاقمون مشترک‌ همیشه هایده گوش می‌داد ، شاید چون اصلا هایده رو با گلی شناختم. هی تصویرای مزخرف اومده بودن و جلوی چشمم رژه رفته‌بودن.فکر کردم کاش با ویولت حرف‌بزنم،شاید هیچ‌کس نتونه مثل اون آرومم‌کنه.بعد فکرکردم خُب اگه هر کسی که به نوعی درگیر این بیماری بشه بخواد بره سراغ ویولت که دیگه چیزی از این دختر نمی‌مونه. هی با خودم حرف زدم که چیزی نیست، اینقدر گنده ش نکن، اینقدرمنفی فکرنکن ، ولی آخه مگه میشد؟

در کلاس که باز شد و چشمهای سرخ همکلاسی‌مو رو دیدم دلم ریخت، انگار پشت هم سیگار کشیده‌بود،نشستیم پایین پله ها روی‌زمین، حرف‌زدیم، آروم‌شد، گفت حالاکه برام حرف‌زده حالش بهتره . آرزو یه داستان خیلی‌خوب خوند، اینقدر تصویرایی که داده‌بود خوب‌بود که مدام بغضم بالا و پایین می‌رفت. داستان پدرومادری که دارن دعوا می‌کنن و دو تادختربچه که توی اتاقشون همدیگه رو دلداری میدن، بزرگتره کوچیکه رو. مدام که آرزو داره داستانشو می‌خونه صورت گلی میاد جلوی چشمم لبخند میزنه، میره...

بچه‌ها طبق معمول هرهفته می‌خواستن بعد از کلاس برن کافه بشینن گپ‌بزنن،دلم می ‌خواست منم برم ، درددل کنم ،با یکی حرف‌بزنم، ولی باید می‌رفتم تجریش برای تولد رعنا خرید‌می‌کردم. می‌دونستم که دیگه نمی‌رسم وقت‌دیگه‌ای برم . وسطهای سربالایی شلوغ و نفس‌گیر دربند، پشت صف طولانی پارکینگ تندیس، یه آقایی دلش برام سوخت وجای پارک‌شو داد بهم. داشتم خرید می‌کردم که زنگ زد، گفتم که چند دقیقه بعدتر زنگ‌بزنه، توی راه برگشت از همون سربالایی نفس‌گیر دوباره زنگ‌زد. نفس‌نفس میزدم ،از سرما ،از سربالایی‌ ،از بارِ سنگین خرید یا از هیجان شاید. صدای مهربونش آرومم کرد،چپیدم توی ماشین و حرف‌زدم، نمی‌دونم چرا ولی فکر‌می‌کردم باید همه ‌چیو بهش‌بگم، برعکس خودش که همیشه فکر‌می‌کنه من هیچی رو بهش‌نمی‌گم. ازهمه‌جا براش‌گفتم ، آروم شدم. انگار از یه سربالایی که داری میری بالا یکی دستشو بزاره پشتت و بگه برو من هواتو دارم.

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
O3

به منم سر بزن

ماهی

دیروز جات تو کافه خیلی خیلی خالی بود. همه مون یه این طور حس دلتنگی رو داشتیم که بعدش خالی شدیم اونقدر که چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...خوبه که آدم کسی رو داشته باشه دستش رو روی شونه اش حس کنه...خوشحالم که تو هم دیشب آروم شدی :)

ماهی

راستی قالب جدید هم مبارک :)

Joz bandehaye khoda, hatman khode khode khoda ham havat ro dare va dastesh poshtet hast dar sarbalaeihaye zendegi enshallah ke khahar ham az bala dar aman bashan qalebe nou ham mobarak

علی

ای بابا...چند وقته اینجا ملتمکده شده ها....بپا.

رضا

داشتم گذشته خودمو می خوندم به تو رسیدم یکی از کارهامون خونده بودی وپیام گذاشته بودی که کار من تورو یاد شعرهای پدرت انداخته گفتم ببینم این برادر زاده من در چه حال روزیه . اگرچه دلت گرفته بود ولی خوب از پسش بر اومده بودی وتونسته بودی دلتو خالی کنی. اما من هنوز بدنبال دوستی می گردم که درد دلم اون بگه. دوستت دارم و پیروز باشی[گل]

ایران

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم من آن خرمن من آن انبار باروتم که با آواز یک کبریت آتش میشوم یک سر هزاران شعله سرخ کنار هم سکوتم را نکن باور