- گم‌شدم،به همین‌سادگی.مسخره‌بود ولی هرچه فکرکردم یادم‌نیامد کجا‌هستم و کلا آمدنم بهر چه‌بود.حافظه‌ی کوتاه‌مدت‌م کلا به ها رفته‌ست.در عوض حافظه‌ی بلند‌مدت به قوت‌خودش باقی‌ست آن‌هم با دیتیل و جزءبه‌جزء. از شرکت آقای فلانی درآمدم و نشستم توی ماشین.سوئیچ که چرخید فکرکردم که دوراه بیشتر‌ندارم. اینکه برگردم توی شرکت آقای فلانی و مثل احمقها سرم را کج‌کنم و بگویم که نمی‌دانم کجای این شهرشلوغم یا زنگ‌بزنم به کسی که می‌داند احمق‌هستم و یک جایی گیرافتاده‌ام.طبعا راه دوم گزینه‌ بهتری‌بود.

- سورپرایز‌شدم،توی پنجمین سالگرد‌ ازدواج و برای اولین‌بار البته.منشی شرکت پیجم‌کرد که پیک آمده و بسته‌ی سفارشی‌داری.احتمالا بزرگترین سایز کیک‌بی‌بی بود. هاج‌واج نگاهش‌می‌کردم.زنگ‌زدم که چرا اینقدر بزرگ! می‌گوید خُب چون یک لشگر آدم آنجاهست.بعد یک‌سری از همکارا هاج‌و واج‌تر از من که "مگه تو ازدواج کردی؟!

- ضایع شدم. مدیرعامل آمده‌بود توی اتاقم پیگیر یک پروژه‌ی جدیدو فوری. کارتون باب‌اسفنجی که از همکارم گرفته‌بودم توی دستم‌بود و عکسش را نگاه می‌کردم و یک لبخند از این گوش‌تا بناگوش دررفته روی‌صورتم.

/ 3 نظر / 11 بازدید
بی نام

مبارکه! گم شدنت نه ها، سالگرد ازدواجت! همیشه به کیک و شیرینی و لبخند

نونو

هر روز سر می زدم این جا تا ببینم لبخندت رو الی جونم. روزم رو ساختی! مرسسسی. خیلی تبریک آرزو می کنم لبت همیشه خندون باشه [ماچ]

روانی

من نمیدونستم متاهلی :دی